شمارهٔ ۲۷۴
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
آه از جوش صفای طبع معنی زای من
زنگ غم آیینه سان بگرفته سر تا پای من
عاقبت از دست نیرنگ زلیخای قدر
گوشه زندان محنت شد چو یوسف جای من
مهر راحت دشمنم گردیده از بخت سیه
دوستان را نیست هرگز ذره ای پروای من
تا شدم من محرم میخانه بزم وجود
باده عشرت نخواهی یافت از مینای من
مشتری اقبال نظمم لیک در بازار دهر
جز قماش غم نباشد دیگری سودای من
دستبند دعوی ام بود حلقه زلف بتان
زان سبب شد بسته بی زنجیر اکنون پای من
گشتم از تهمت اسیر دوزخ قهر عدو
یاد چون گلزار جنت منزل و مأوای من
طغرل از جور فلک گشتم اسیر قید غم
گرنه لطف حق ببخشاید به حالم وای من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş