شمارهٔ ۲۷۹
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
قدر مسیحا برد لعل سخندان او
عقد ثریا درد گوی گریبان او
روضه فردوس را نسبت کویش مده
گلشن جنت کجا طرف گلستان او
شحنه هجران او آن قدرم دور کرد
می نرسد گرد من هیچ به دامان او
می برد از همدمان در گرو او گوی غم
هرکه اگر دل نهد در خم چوگان او
کوه بدخشان اگر معدن لعل آمده
مخزن گوهر بود لعل بدخشان او
سلسله زلف او پای به دامن کشید
کی بودش منطقی مانع دوران او
صیقل خورشید ازآن داد به رویش جلا
بود غباری مگر از خط ریحان او
بود نوای تواش زمزمه طغرلم
شهره آفاق شد زان همه الحان او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş