شمارهٔ ۷
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
شوخ من هرگه کشاید طره چون قیر را
می کند شیرازه دامان گل زنجیر را
کرده استاد ازل شرح گلستان رخش
از غبار خط ریحان شیوه تحریر را
من شهید تیغ ابرویم برای قتل من
از شکست ماه نو کن قبضه شمشیر را
مانی از صورتگری بگذر که نتوان یافتن
در تتبع خانه چین نقش این تصویر را
از قضا من با جفا و جبر ظلمش راضی ام
بس که تغییری نباشد خامه تقدیر را
بر دلم از زخم پیکانش اثر پیدا نشد
از پر عنقا بود بال رسا این تیر را
هیچ دیدستی که اندر مزرع آباد جهان
مرغ معنی رام گردد دانه انجیر را
می زند چشمش کمان فتنه گر آرد به زه
با پر یک ناوک بیداد صد نخچیر را
بیش ازین الفت پرست و هم حیرانی مباش
تا به کی در خواب مخمل قرعه تعبیر را
بگذر از سودای اوهام خیال سیم و زر
تا کجا خواهی کشیدن منت اکسیر را
در بلای هجر او طغرل تحمل پیشه کن
رحم نبود هیچ خوی آن جفا تخمیر را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş