شمارهٔ ۲۶۴ - عبدالرشیدجان
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
عارضت آفتاب می گویم
نرگست را شهاب می گویم
با تو ای نور چشم حرفی چند
من ز راه صواب می گویم
دل ربودی مرا به تار زلف
سخن از پیچ و تاب می گویم
ای پری گوش جانب من کن
ماجرای عذاب می گویم
لاله آسا من از غمت داغم
خانه دل خراب می گویم
روزگار مرا سیه کردی
خال لعلت غراب می گویم
شوخ چشما بیا به کلبه من
با سوالت جواب می گویم
یاد لعلت هر آنکه کرد نمرد
این حدیث از کتاب می گویم
دوش کردی مرا نگه لیکن
این قدر کی حساب می گویم
گر ز من ای طبیب پرسی رنج
جگرم را کباب می گویم
ابر لطفش به سر نمی بارد
رشحه ای از سراب می گویم
نکته های وصال او طغرل
شب هجران به خواب می گویم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş