شمارهٔ ۶۱۶
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
زینت اهل صفا آمده عریان بدنی
زده فانوس دم از نور ز یک پیرهنی
بعد مردن به تن مرد خدا بر در دوست
جامه ای نیست برازنده تر از بی کفنی
تار و پود تن زارت چو ز هم خواهد ریخت
گو قبا قطنی و مندیل نباشد فتنی
می شود چون کفن از خون تو گلبندی چند
نازک اندامی و تن پروری و گل بدنی
نیم رنگست بسی جامه هستی غم نیست
نبود جامه اگر سوسنی و یاسمنی
نکنی گر سفر مکه و یثرب چه غم است
طاق درگاه ضرور است که باشد مدنی
شعله هرگز نشود جانب پستی مایل
روشنان را نبود میل به دنیای دنی
ساده دل باش اگر نور و صفا می خواهی
که کم از نقش شود آب عقیق یمنی
مشکن قدر خود از خنده بی جا واعظ
که گشودن لب خود نیست به جز خودشکنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş