غزل شمارهٔ ۱۵۲
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
چون لعل توام هزار جان داد
بر لعل تو نیم جان توان داد
جان در غم عشق تو میان بست
دل در غمت از میان جان داد
جانم که فلک ز دست او بود
از دست تو تن در امتحان داد
پر نام تو شد جهان و از تو
می نتواند کسی نشان داد
ای بس که رخ چو آتش تو
دل سوخته سر درین جهان داد
پنهان ز رقیب غمزه دوشم
لعل تو به یک شکر زبان داد
امروز چو غمزه ات بدانست
تاب از سر زلف تو در آن داد
از غمزه تو کنون نترسم
چون لعل توام به جان امان داد
دندان تو گرچه آبدان است
هر لقمه که دادم استخوان داد
ابروی تو پشت من کمان کرد
ای ترک تو را که این کمان داد
عطار چو مرغ توست او را
سر نتوانی ز آشیان داد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş