غزل شمارهٔ ۱۵۵۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دل چو آزاد از تعلق شد منور می شود
قطره ای کز موج دامن چید گوهر می شود
گرد هستی عقده پرواز عالی فطرتی ست
از حجاب دود خویش این شعله اخگر می شود
ای که از لطف حقیقت آگهی خاموش باش
یک سخن هم کز دو لب خیزد مکرر می شود
در خموشی بس حلاوتهاست از نی کن قیاس
چون نوا در دل گره گردید شکر می شود
هیچکس را در محبت شرم همچشمی مباد
در هوایت هر که گرید دیده ام تر می شود
عیب جو گر لاف بینش می زند آیینه وار
تیرباران زبان طعن جوهر می شود
گاو و خر از آگهی انسان نخواهدگشت لیک
آدمی گر اندکی غافل شود خر می شود
شوق می باید ز پا افتادگیها هم عصاست
خضر راهی گر نباشد جاده رهبر می شود
باد کبر از سر برون کن ور نه مانند حباب
عاقبت این باده سنگ کاسه سر می شود
تا گهر دارد صدف از شور دریا غافل است
آب در گوش کسی چون جا کند کر می شود
سجده سنگین دلان آیینه نامحرمی است
میل آهن گر دوتا شد حلقه در می شود
عجز نومید از طواف کعبه مقصود نیست
لغزش پای ضعیفان دست دیگر می شود
در عدم هم دور حسرت های ما موقوف نیست
خاک مستان رنگ تا گرداند ساغر می شود
غیر عزلت نیست بیدل باعث افواه خلق
مرغ شهرت را خم این دام شهپر می شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş