غزل شمارهٔ ۲۰۰۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ندارد آنقدر قطع از جهان غفلت اسبابم
به جنبش تا رسد مژگان محرف می خورد خوابم
نفس در دل گره دارم نگه در دیده معذورم
خطی از نقطه بیرون نیست در دیوان آدابم
مگر ترک طلب گیرد درین ره دست من ورنه
چو آتش دور می افتم ز خود چندانکه بشتابم
خزان پیش از دمیدن بود منظور بهار من
کتان در پنبگی می داد عرض سیر مهتابم
به امید قد خم گشته محمل می کشد فرصت
مگر پیری ازین دریا برون آرد به قلابم
به فکر خود فتادم معبد تحقیق پیدا شد
خم سیر گریبان رفت و پیش آورد محرابم
چو آتش گرمی پهلو ندیدم جز به خاکستر
درین دیر هوس دامن زدند آخر به سنجابم
به سعی بیخودی هم از عرق بیرون نمی آیم
زطبع منفعل تاگردش رنگست گردابم
خدا از انفعال می کشیهایم نگهدارد
مزاج شرم مینایم در آتش خفته است آبم
من بیدل نبودم اینقدر پروانه جرأت
دم تیغ تو دیدم ذوق کشتن کرد سیمابم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş