شمارهٔ ۱۰۴
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
آخر ای پیمان گسل من یار غمخوار توام
مبتلای محنت و هم خوار و هم زار توام
رحم کن بر جان من ای گل رخ سیمین بدن
زآن که من از گلعذاران چمن خوار توام
چون خرامی از پی نخچیر اندر کوه و دشت
صید ها هستند اما من گرفتار توام
کرده ام از می پرستی توبه چون دیدم تو را
باده از بهر چه نوشم مست رخسار توام
می کشی هر دم تو خاقان را به صد خواری و زار
چند گویی بهر دلجویی که دلدار توام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş