شمارهٔ ۱۰۸
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
من آرزوی وصل تو از دل به در کنم
کو طالعی که دست تو را در کمر کنم
آن دم که من ز خاک لحد سر به در کنم
اول حدیث جور و جفای تو سر کنم
بر دامن شفیع جزا من ز دست تو
از آستین چو دست تظلم به در کنم
دریای قهر حق به تلاطم در آورم
در پیش دادخواه چو این قصه سر کنم
فریاد بر کنم ز جفای تو آن زمان
تا دیده های بوالبشر از گریه تر کنم
یاقوت تر ز دیده فرو ریزم از غمت
دامن شب فراق تو من پر گهر کنم
از بس که درد هجر به دوران کشیده ام
جان را فدای وصل تو شیرین پسر کنم
چون ذره خود به پیش رخت ای مه منیر
نسبت کجا به روی تو شمس و قمر کنم
بر من رسد ز هجر تو چندین جفا و جور
بیهوده شکوه ها ز قضا و قدر کنم
گر ناوکم به دیده زنی نیست باورم
بر روی غیر غیر تو جانا نظر کنم
خاقان فدای ناوک شستت بزن بکش
من کشته توام ز خدنگت حذر کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş