شمارهٔ ۱۵۴
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
هر کس که بدید لعلت ای جان
دیگر نرود سوی بدخشان
بر گرد لب تو سبزه خط
خضر است و کنار آب حیوان
آبی که سکندرش طلب کرد
در کنج لب تو بود پنهان
تیرت به دلم رسید و بشکست
افغان که گرفت جان به تاوان
از بهر کمان ابروانت
جان های اسیر گشته قربان
در هجر تو نطق مانده عاجز
در وصل تو عقل مانده حیران
سرمایه پادشاهی ماست
لعل تو چو خاتم سلیمان
لعل تو که آب زندگانی ست
صد شکر که شد به کام خاقان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş