شمارهٔ ۴۳۳
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
چو بلبل خاطرم از گفتن بسیار نگشاید
زبان بستم که قفل سینه از گفتار نگشاید
ز دین برگشته را از کفر هم کامی نشد حاصل
گره کز سبحه در دل ماند از زنار نگشاید
نسیمت گر به گلشن وا کند دکان عطاری
ز خجلت غنچه رخت خویشتن از بار نگشاید
پریشان خودم دارد سر زلفی که از غیرت
متاع خویش در هر کوچه و بازار نگشاید
به این آشفتگی ها همت فیاض را نازم
که یک ساعت گره از گوشة دستار نگشاید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş