شمارهٔ ۶۷۸
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
دعوت عشق است اینکه بار نیابی
عزت عشق اینکه اعتبار نیابی
تا به کف عشق بی هراس چو منصور
سر ننهی پای تخت دار نیابی
لنگر کشتی دل شکستن کشتی است
ترسم اگر نشکنی قرار نیابی
وصل کنار آفت سفینة موجست
راه همان به که برکنار نیابی
ترک علایق کنون بکن که جوانی
دجله چو پرتر شود گذار نیابی
راه برو پیش از آنکه راه ببندند
کار بکن پیش از آنکه کار نیابی
توسن عمر این چنین که رام تو کردند
حیف درین دشت اگر شکار نیابی
فرصت عمرت سوار سرعت برقست
یک دو نفس گرد این سوار نیابی
دل ندهد نور با وجود علایق
آینه روشن درین غبار نیابی
سایة راحت مجو ز بوتة دنیا
این گل بی خار را ز خار نیابی
با تو بگویم حقیقت نظر عقل
گرد ببینی ولی سوار نیابی
نقد تو گیرد عیار اگر دو سه روزی
در کف این ناکسان عیار نیابی
اهل هوس تا به خویش بار دهندت
در صف مردان عشق بار نیابی
چشم بد روزگار در پی زخمست
در نظر آن به که اعتبار نیابی
کار کن امروز اختیار که فردا
در کف خود هیچ اختیار نیابی
یار طلب پیش از آنکه در همه عالم
یار بگویی و هیچ یار نیابی
رنگ هوس بیوفاست به که چو فیاض
در کف دست خود این نگار نیابی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş