شمارهٔ ۲۴۶
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
جانم از دولت درد تو دوایی دارد
دلم از صیقل ذکر تو صفایی دارد
هر کرارو بتو شدجنت جاویدان یافت
دوزخ آنجاست که رویی وریایی دارد
عشق سلطان کریمست ولی مصلحتست
بر دل خسته اگر جور و جفایی دارد
دوزخ افسردگی وظلمت جهلست مدام
جنت آنست که دل عشق وولایی دارد
دلم از ظلمت تن نیک بجان آمده است
جل ذکرک ز تو امید جلایی دارد
عاشقی را که پریشان و مشوش بینی
دم انکار مزن عشق و هوایی دارد
گر اجابت کنیای دوستنیاز دل و جان
قاسم سوخته دل رو بدعایی دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş