شمارهٔ ۲۶۳
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
نه همچون خال بر کنج لبش جا می توان کردن
نه از لعل لبش قطع تمنا می توان کردن
کجا بند نقاب از روی او وا می توان کردن
نه ابرویش به یک انگشت پیدا می توان کردن
مگر بوی نسیم زلف یاری بشکفد دل را
وگرنه کی ز ناخن غنچه را وا می توان کردن
مشو ای شمع مشتاقان زمانی از نظر غایب
دمی چون مردمک بر چشم ما جا می توان کردن
زدی چون تیر سیر وحشت در خون طپیدن کن
که صید نیم بسمل را تماشا می توان کردن
به خط پشت لب خط بناگوشش سخن دارد
گمانش آنکه با یاقوت دعوا می توان کردن
توان گفتن سخن قصاب چند از لعل نوشینش
کجا شیرین دهان از حرف حلوا می توان کردن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş