شمارهٔ ۳۲
ج جنید شیرازی
0
Altın Yaprak
هدهد ما دگر از ملک به ما می نرسد
مردم از شوق ندانم که چرا می نرسد
انتظار غم معشوق بلایی ست عظیم
به من عشق جز این رنج و بلا می نرسد
هر شبی نوبت وصلی ست تو را با دگری
نوبت خود به من بی سر و پا می نرسد
دامن زلف تو در دست صبا می افتد
به صبا می رسد آری و به ما می نرسد
هر کس از گنج وصالت به نصیبی برسید
اخر ای دوست به من حق خدا می نرسد
می دهی وعده که بر عهد وفا خواهی کرد
وعده ها می کنی الا به وفا می نرسد
حالیا در طلب وصل تو سرمایه عمر
صرف کردیم به ما هیچ بها می نرسد
دامن دولتم از دست برون شد چه کنم
دست جهدم به گریبان قضا می نرسد
در وجودم به مثل یک سر مو نتوان یافت
کز جدایی تو درویش جدا می نرسد
چون جنید ار چه مرا دست رسی نیست به مال
آن چنان نیست که دستم به دعا می نرسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş