شمارهٔ ۵۹
ج جنید شیرازی
0
Altın Yaprak
بر خاک آستانش دارم سر گدایی
درویش بین که دارد سودای پادشاهی
زاین در کجا رود دل که آنجا بود فتوحش
ار معنوی و صوری از کسبی و عطایی
گر نقش هر دو عالم جان در تصور آرد
چون صورتت نبیند نقشی به دل ربایی
عمرم همی فزایی چون چهره می فزایی
مردم ز آشنایی با بند روشنایی
ای نور دیده تا کی بیگانگی نمایی
کارم همی گشاید چون طره می گشایی
دوری مجو که دوران بی کوشش من و تو
خود در میان یاران می افکند جدایی
بعد از وصال جانان صعب است درد هجران
ای کاش خود نبودی در اول آشنایی
گر رخت ما ز مسجد با می فروش بردند
در ضمن این حوالت سری بود خدایی
حال جنید روزی بر خلق فاش گردد
پوشیده چند ماند رندی و پارسایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş