شمارهٔ ۵۸
ج جنید شیرازی
0
Altın Yaprak
هر که عاشق نشود پیش خرد مجنونی ست
وآن که شادی نعیم او ندهد مغبونی ست
بنده عشق شو و از دو جهان شو آزاد
هر که او بنده دنیای دنی شد دونی ست
بر رخ و زلف تو تنها نه منم آشفته
که به هر سوز تو سودازده مفتونی ست
دلم از سلسله زلف تو دم می زد و جوش
عقل فریاد برآورد که خوش مجنونی ست
هر چه اوصاف کمال است در انسان برجست
وه که این صورت مطبوع چه خوش معجونی ست
زآن می کهنه خون رنگ بیار ای ساقی
که برای دل سودازده نیک افسونی ست
دل دیوانه که حسن تو پریشانش کرد
هر دم از غمزه جادوی تواش افسونی ست
ای که در قصد منی تا بکشی پنهانم
روزی این قصه شود فاش که بر وی چونی ست
بسته دام بلای تو نه تنهاست جنید
هر کجا خسته دلی محرمی و محزونی ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş