شمارهٔ ۴۴۸
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
تپیدن ها در دل می زند دلدار می آید
ز خود رفتم سر راهی بگیرم یار می آید
خرامت باز آیین بدن گلشن گشته است امشب
که بوی یوسف از پیراهن گلزار می آید
به کام غیر چون می بینمت از دور می نالم
چو آن بلبل که با گل بر سر بازار می آید
توان با وسعت مشرب ملایم ساخت سرکش را
چو راه سیل بر صحرا فتد هموار می آید
ز جوش غم فرو بارید اشک از دیده ام جویا
چو سیلابی که بدمستانه از کهسار می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş