شمارهٔ ۹۲۴
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
سبز در خون جگر شد ریشه اندیشه ام
ناخن شیر است برگ بیشه اندیشه ام
می کند تا دامن گردون ترشح خون دل
بشکند از سنگ غم چون شیشه اندیشه ام
در تصور درنیاید مردم آزاری مرا
خاطر آزردن نباشد پیشه اندیشه ام
جز خیال او ندارد در خیالم هیچ راه
غیر او نگذشته در اندیشه اندیشه ام
یا بتی هر روز شاهد بازم از فیض خیال
می کند شیرین تراشی تیشه اندیشه ام
مقطعم را می رسد جویا به مطلع همسری
نشیه صاف است با ته شیشه اندیشه ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş