شمارهٔ ۲۴۷
م میلی
0
Altın Yaprak
چنان شد همنشینم چشم مست فتنه بار تو
که آمد پیشتر از من به راه انتظار تو
کجا می می کشیدی با حریفان دوش کامروزم
خبر از صحبت شب داد چشم پرخمار تو
کنی سرگشته هر دم قاصدی گویا نمی دانی
که آرامی نمی دارد به یک جا بی قرار تو
چو بیرون آید از یک شرمساری این دل دشمن
کند بی تابیی تا بازگردم شرمسار تو
به خود صد وجه پیدا کرده ام هر سرگرانی را
ز بس کز سادگیها بوده ام امیدوار تو
به رغمت غیرپرور گر شود خواری مکش میلی
که این فی الجمله یادی می دهد از اعتبار تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş