شمارهٔ ۲۴۷
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
بساط هستی خود را به راهت خاک می سازم
اگر باشد زمین ناساز با افلاک می سازم
لبم از آتش شوق محبت خشک شد لیکن
ز اشک خون فشان مژگان خود نمناک می سازم
لباسی در بر من نیست اکنون غیر رسوایی
گریبان تا به دامان قیامت چاک می سازم
ازآن روزی که دورم از دم صبح وصال او
چو شمع شام هجر آه از دل غمناک می سازم
نباشد معبدی جز گوشه میخانه ام دیگر
اگر زاهد شوم از چوب رز مسواک می سازم
جهانی گشت یکسر کشته چشم سیه مستش
کفن اندر شهید او ز برگ تاک می سازم
چنان مستم من از جام خیال باده شوقش
که صبح وصل کی از شام هجر ادراک می سازم
درین وادی ز سامان شکار من چه می پرسی
که از صید معانی زینت فتراک می سازم
ز تاب شعله شوق تو خاکستر شدم لیکن
غبار کلفت از آیینه دل پاک می سازم
خوشا طغرل ازین یک مصرع بحر سخن بیدل
به ذوق جستجویت جیب هستی چاک می سازم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş