شمارهٔ ۲۳۱
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
هم اول کاش از کویت من افکار می رفتم
چو می رفتم زا جورت آخر و ناچار می رفتم
نیم مرغی که ارزم صحبت صیاد را ورنه
به پای خود به سوی دام از گلزار می رفتم
به کویت با کم از کس نیست آن مرغم که صدباره
ز گلشن رفته بودم گر ز جور خار می رفتم
ز غشقم در گمان افتاده اند ای کاش از کویت
دو روزی بهر خاطرجمعی اغیار می رفتم
سرآمد عمر من مشتاق در راهش که تا بودم
همین می آمدم زآن کو و دیگر بار می رفتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş