شمارهٔ ۱۵۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
سلامی برد چون صبح صبا رفت
رسول ره نورد باد پا رفت
ز خون دل نوشتم ماجرایی
که در هجر تو بر ما چه ها رفت
گهی در پای ما خار جفا زد
گهی در خون ما تیر بلا رفت
من از بیگانه آزاری ندیدم
که با ما آنچه از آشنا رفت
از آن ساعت که تو از من جدایی
چنان دانم که جان از تن جدا رفت
تنی کز جان جدا افتاد شد خاک
ندانم جان که از تن شد کجا رفت
اگر چه ناصر آهسته زند آه
ولی فریاد او بسیار جا رفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş