شمارهٔ ۲۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
عاقبت رحمی کند بر درد ما درمان ما
بندگان خویش را یاد آورد سلطان ما
گر نخواهد بود وصل یار ما اندر بهشت
لاجرم باغ جنان خواهد شدن زندان ما
تو ز وصل خویشتن هرگز نیفتادی جدا
ظاهرا واقف نه ای از آتش هجران ما
همچو موم از آتش غم می گدازد شمع دل
قطره قطره می چکد از دیده گریان ما
گر چه ابر از چشم ما دایم فشاند سیل خون
هیچ گل در بر نمی آید از این باران ما
ما سر و سامان خود دیری ست تا گم کرده ایم
ای ملامت گو چه می جویی سر و سامان ما
زود می شد ناصر از تنهایی و غربت هلاک
گر خیال او نبودی هر شبی مهمان ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş