شمارهٔ ۲۹۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
دردکشان بلا خون جگر می خورند
زهر به یاد لبت همچو شکر می خورند
گاه چو گل غرق خون خار به پا می روند
گاه به مانند شمع تیغ به سر می خورند
دزه صفت عاشقان از کف ساقی درد
جام زراندود مهر وقت سحر می خورند
ساغر و پیمانه را گر بخوری خون رواست
کز لب و دندان تو لعل و گهر می خورند
همت پروانگان بال زد و پر بسوخت
شمع نیاید به بر گر غم پر می خورند
حاصل ما از قدت نیست به جز حسرتی
تا چه کسان زان درخت میوه و بر می خورند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş