شمارهٔ ۳۹۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش
همین می گویدت بلبل نه ای واقف ز فریادش
چو سرو از همت عالی به دست آور گل اندامی
وگر دستت دهد جامی چو نرگس گیر بر یادش
بهشت آسا شده بستان شراب از حور می بستان
که باشد قامت طوبی غلام سرو آزادش
چرا چون غنچه از امساک باید بست دل در زر
که بهر برگ یک روزه سر و زر رفت بر بادش
مبین در کوه سنگین دل که روید لاله بر چشمه
که چشمه اشک شیرین است و لاله خون فرهادش
نمی دانم چرا بلبل سحرگه در خروش آمد
مگر گل بر زبان باد پیغامی فرستادش
چو بلبل از گل روی تو رنگی نیست ناصر را
اگر باد آورد بویی هزاران جان فدا بادش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş