شمارهٔ ۴۸۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
وقت آن آمد که عزم کوی شیدایی کنم
با خیال چشم مستت باده پیمایی کنم
نقد هستی بر در دکان قلاشی نهم
رخت دانش بر سر بازار رسوایی کنم
من چو مرغ بحر گشتم فارغم از خاکیان
اتصال آن به که با مرغان دریایی کنم
زر شوم گر سکه مهر تو یابد گوهرم
در شوم گر پیش تو دعوی لالایی کنم
گفت ماه آسمان من مرغ عیسی نیستم
تا نظر در شاهد شبگرد هرجایی کنم
من عنان پیچیده ام امشب هوس را از جهان
مستعد خدمتم تا هرچه فرمایی کنم
زهر گردانم شکرها در دهان طوطیان
گر چو ناصر با لب لعلت شکر خایی کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş