شمارهٔ ۶۰۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
درمان درد عاشقی پرسیدم از صاحبدلی
گفتا که چاره عشق را صبر است یا آوارگی
چون خاک بودم بر درت عمری ملازم آن زمان
منزل به منزل می روم چون ماه در سیارگی
بی من تو خود با دیگران می نوشی و عشرت کنی
باری منم در هجر تو افتاده در خونخوارگی
دیشت نمودی رخ به مه مه را ز غم دل پاره شد
تا چند خواهد بودنت این شوخی و مه پارگی
گر پرده برداری ز رخ روشن شود عالم ولی
همچون مگس گرد شکر غوغا کند نظارگی
هر بار در موج بلا ناصر همی زد دست و پا
اکنون نمی داند دوا چون غرقه شد یکبارگی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş