شمارهٔ ۶۳۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
روزی که برد بادم چون خاک به هر سویی
هر ذره خاکم را باشد ز وفا بویی
دیدن به تو نتوانم زیرا که نمی افتد
این چشم سیه رویم در خورد چنان رویی
تا باد به کوی تو آرد من خاکی را
چون گرد همی گردم سرگشته به هر کویی
رخ جانب محرابی در وقت سجود آرند
من سجده نمی آرم جز در خم ابرویی
تا برکشدم از دل بار غم هجران را
هر تیر تو می گردد در سینه ترازویی
تا سرو قدت خوش بر آب روان سازد
از دیده روان کردم بر خاک درت جویی
ناصر ز غمت مویی گشته ست ولی هرگز
دیدی که گران آید بر هر دو جهان مویی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş