شمارهٔ ۶۳۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
راضی نمی شوم ز وصالت به گفت و گوی
برخاستم چو باد درین ره به جستجوی
چون گل وجود من همه برباد می رود
تا همچو غنچه یافت مشام دل از تو بوی
چشمم ز آرزوی تو در آب غرقه شد
باشد خیال تو بنماید در آب روی
من سر همی نهم تو اگر پای می نهی
فرقی نکرده ام ز سر خویش و خاک کوی
هر لحظه خوشترست میانت به چشم من
هر چند نیست خوش که در آید به دیده موی
آن دم که گریم از غم روی تو های های
دوزخ ز سوز سینه در آید به های و هوی
ناصر خیال قامت آن سرو نازنین
از آه دل طلب کن و از آب دیده جوی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş