شمارهٔ ۶۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
طاق ابروی تو پیوسته دور قمر است
شب گیسوی تو نزدیک طلوع سحر است
ماه رخسار تو هر شب که بگردد طالع
چشم بیدار من از اشک ستاره شمر است
آنکه بگرفت تو را چست در آغوش قباست
وانکه دستی به میان تو در آرد کمر است
سبب درد دل ماست رقیب تو ولیک
نتوان کرد شکایت که سبب معتبر است
خبر وصل تو از باد صبا می پرسم
گر چه بیمار خرابست و چو من بی خبر است
پای از دایره خط بتان بیرون نه
ای دل ای دل که سواد غم و خط خطر است
از هوا در ره عشق تو بود گرد و غبار
گرد بر دامن عشاق از این رهگذر است
به کرشمه نظری کرد به من چشم خوشت
هر چه من یافتم از دولت آن یک نظر است
ناصر از شکر لبت کرد دهان را شیرین
ورق دفتر او کاغذ قند و شکر است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş