شمارهٔ ۱۴۱
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
باز در بزم که لب بر لب ساغر زده ای
کانچنین ژاله بر آن لاله احمر زده ای
سحر از خانه برون آمده ای جلوه کنان
آفتابی که سر از خانه خاور زده ای
به دل آرایی و خوبی علم افراشته ای
خیمه در مملکت حسن سراسر زده ای
رخ بر افروخته ای جان جهان سوخته ای
قد برافراخته ای نوبت محشر زده ای
کفر و ایمان به هم آمیخته ای زآن رخ و زلف
صنما سخت ره مومن و کافر زده ای
زده ای خنجر کین بر جگر سوختگان
فرصتت باد که خوش آب بر آذر زده ای
خویشتن را زده ای بر صف عشاق بلی
شاه بازی تو که بر خیل کبوتر زده ای
با حریفان نظر عربده جویی ز چه روست
دگر امروز مگر باده فزون تر زده ای
رشته جان اسیران همه بگسیخته ای
دست با شانه بر آن زلف معنبر زده ای
قوت روحی عجب از شربت جان ساخته ای
که به یاقوت لبت شهد ز شکر زده ای
کس به طراری و شوخی دلم از جای نبرد
تو به کار دل من شیوه دیگر زده ای
فکر بالای تو اندر دلم از صورت حال
نقش سروی ست که بر شکل صنوبر زده ای
جانب خلق نگه دار که آن دسته گل
خاک پایی ست که امروز تو بر سر زده ای
گر بود مهر و وفا پیش تو تقصیر رواست
که ز کین دامن قتلم به کمر در زده ای
می به جام دگران کردی و خون در دل من
سنگ بر شیشه ام ای چرخ ستمگر زده ای
می نابی که ز خم خانه ساغر بزنی
آب خضری ست به ظلمات سکندر زده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş