شمارهٔ ۴۸۵
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
نگاه از شوق دیدارت به چشم من نمی گنجد
چراغی کز تو روشن شد در او روغن نمی گنجد
هوای دامن صحرا چنانم مضطرب دارد
که همچون گردبادم پای در دامن نمی گنجد
سفر کردن به سوی دوستان ذوق دگر دارد
نسیم مصر از شادی به پیراهن نمی گنجد
دلی دارم من دیوانه از ذوق تماشایت
که چون آیینه خورشید در گلخن نمی گنجد
درون غنچه می گنجید بوی گل ولی اکنون
ز بس رسوا شد از شوق تو در گلشن نمی گنجد
سلیم از بخیه زخم من ندارد قسمتی آری
دلم از بس پر است از غم در او سوزن نمی گنجد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş