شمارهٔ ۴۹۴
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
جلوه را زیور نباید چون به آیین می رود
عار دارد از حنا پایی که رنگین می رود
بیستون از درد تنهایی اگر نالد رواست
کوهکن خود رفت و اکنون نقش شیرین می رود
گر طبیب از جوش اشکم رفت از سر دور نیست
گریه ام هرگاه آید نقش بالین می رود
کوچه های تنگ دارد حسن او با این شکوه
حیرتی دارم که چون در خانه زین می رود
پا سبک نه در بیابان طلب همچون نسیم
سنگ راهش همره است آن را که سنگین می رود
بلبلی دارم که از گلشن به بوی گل سلیم
تا سر بازار از دنبال گلچین می رود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş