شمارهٔ ۸۹۱
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
روی ننمایی نباشد تا رخت پرداخته
چند چون آیینه می نازی به حسن ساخته
وعده اش با دیگران وز انتظار او مرا
خشک شد همچون صراحی گردن افراخته
لذت زخم کهن را مرهم ای دل از تو برد
فکر تیر تازه ای کن چون حریف باخته
در سر کوی مغان طفلی که آید در وجود
خاتم جم آورد با خود چو طوق فاخته
بی شکستی نیست یک مو در سراپایم سلیم
عشق پنداری مرا از آسمان انداخته
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş