غزل شمارهٔ ۴۹
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
تا به هوای تو دل از سر جان برنخاست
از دل بی طاقتم بار گران برنخاست
عشق تو تا جان و دل خواست که یغما کند
تا جگرم خون نکرد از سر آن برنخاست
بر دل نازک تو را بود غباری ز من
تا نشدم خاک ره آن زمیان برنخاست
سرو نخوانم تورا کز لب جوی بهشت
چون قد زیبای تو سرو روان برنخاست
زلف پریشان تو باد به هم برزند
کز دل سودا زده آه و فغان بر نخاست
بیش به تیغ ستم خون غریبان مریز
ظلم مکن در جهان امن و امان برنخاست
پرتو مهر تو تا بر دل سلمان بتافت
ذره صفت از هوا رقص کنان برنخاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş