شمارهٔ ۱۴۰
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
ای باد پرده زان گل نو رسته باز کن
گو بر فروز لاله رخ و غنچه ناز کن
باد بهار داغ کهن تازه میکند
مطرب همان ترانه دلسوز ساز کن
در پرده نوش جنس مروق که پیر کار
با هیچکس نگفت که افشای راز کن
ای جام باده بر کف و ایمن ز محتسب
مناع خیر میگذرد در فراز کن
زاهد که بر خرابی ما رشک میبرد
یارب ز گنج عافیتش بی نیاز کن
ای از می فریب چو نرگس به خواب ناز
بگذشت روزگار خوشی چشم باز کن
شاهی چو پیر میکده میخواندت به عیش
خوش مرشدیست دست ارادت دراز کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş