شمارهٔ ۹۲
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
نصیب من ز تو گر درد و آه می آید
خوشم که یاد منت گاهگاه می آید
تو می روی و ز هر جانبی خلایق شهر
پی نظاره شتابان که شاه می آید
غبار کوی تو در چشم دیده ام زانست
که سرمه در نظرم خاک راه می آید
نیاز من به چه در معرض قبول افتد
به ملتی که عبادت گناه می آید
ز اشک خویش شکایت کجا برد شاهی
چو آب تیره اش از پیشگاه می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş