شمارهٔ ۱۶
ج جنید شیرازی
0
Altın Yaprak
ای مرغ عرشی تا به کی محبوس باشی در قفس
شوری درافکن خویش را زاین قید برهان یک نفس
دام طمع را پاره کن صیاد را آواره کن
زآن پیش خود را چاره کن کآید نگهبانت ز پس
تو شاه باز حضرتی نی نی همای دولتی
سیمرغ قاف قربتی خود را میالان چون مگس
تا کی ز بهر دانه ای انده خوری در خانه ای
هر دم ز تو افسانه ای بپذیری از راه هوس
یک بار بالی برفشان بر دست شه خود را نشان
زآن دست اگر خواهی نشان از پای بگشای این جرس
ای موسی راه طلب در شعب این وادی عجب
تا نگذری ز اهل و نسب نوری نیابی زاین قلس
در خاک دان پرفتن مسکین و زار و ممتحن
گر یاد ناری از وطن پس غافلی از هیچ کس
بر مرگ خود بنهاده دل خوار و پریشان و خجل
فردا که افتی زیر گل باشی پشیمان زان اسس
گر بنده فرمان شدی ایمن ز هر شیطان شدی
چون حاجب سلطان شدی آسوده گشتی از عسس
یا رب جنید بی عمل دارد بس در دل خلل
شاید که در روز اجل او را شوی فریادرس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş