شمارهٔ ۴۰
ج جنید شیرازی
0
Altın Yaprak
اگر از زلف تو یک حلقه به دیدار آید
ای بسا پیر که از خرقه به زنار آید
شاهد خلوت ما روی به کس ننماید
مگر آن دم که حریف از همه بیزار آید
آن گه انکار کند حال مرا در غم عشق
پرده بردار که در حال به اقرار آید
خرقه ای بر سر زنار فرو می پوشم
آه از آن روز که این راز به گفتار آید
ای بسا رند خرابات که ناگه ز قضا
محرم راز سراپرده اسرار آید
وی بسا پیر مناجات که زنار مغان
در میان بندد و از کعبه به خمار آید
ای جنید آن که چون منصور زند لاف از عشق
پایه اولش آن است که بر دار آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş