شمارهٔ ۵۳
ج جنید شیرازی
0
Altın Yaprak
ای چشم و رخ تو زهره و ماه
وی لعل تو جان فزای دل خواه
ای راه روان عشق را دل
در حلقه طره تو گم راه
ای گیسو و عارض و زنخدان
گویی رسن است و یوسف و چاه
آنی که ز شصت جان شکایت
در هر طرف است کشته پنجاه
خورشید جهان فروز را سر
در حلقه کشی به طوع و اکراه
از بهر رخت قرار گیرد
بر اوج فلک هلال هر ماه
تا کی به امید تو نشینم
جان بر سر پای و چاه در راه
ترسم نرسم به هیچ کامی
زاین وعده دور و عمر کوتاه
آیینه ماه تیره گردد
از سوز دل ار برآورم آه
معذور مشو که گاه گاهی
راهی بودت به حضرت شاه
می ترس که بی گناه چون ماه
ناگاه براندت ز درگاه
باشد که دری گشاده گردد
وز حال دلم شوی تو آگاه
زیر قدم تو گر شوم خاک
آن است کمال و رفعت و جاه
با این همه هم امیدوارم
نومید نیم ز لطف الله
حقا که جنید نیست خالی
از ورد و دعات گاه و بی گاه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş