شمارهٔ ۷۸
ج جنید شیرازی
0
Altın Yaprak
هم چو من هیچ کسی در غم تو زار مباد
بی زر و بی دل و بی چاره و بی یار مباد
تا ز بستان وصالت نتوان چید گلی
در گلستان وصالت اثر خار مباد
گر چه سلطانی و من بند گدای در تو
از وصال من درویش تو را عار مباد
ای دل ار از پی ارباب کرم خواهی رفت
با من خسته دلت هیچ سر و کار مباد
از شب وصل تو با روز فراق افتادم
هیچ مؤمن به چنین روز گرفتار مباد
خواری و عیب رقیب از همه چیزی بتر است
خلق گویند که کافر به چنین خوار مباد
مرض عشق و فروماندگی شهر غریب
کس بدینسان که جنید است دل افگار مباد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş