شمارهٔ ۳۰۸
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
به رنگ ذره ام سرگرم مهر عالم افروزی
که ممکن نیست هرگز با کسی آرد به شب روزی
خوشم با ناله گرمی که خیزد از رگ جانم
که دارد نغمه این ساز در عشقت عجب سوزی
تو اسباب طرب کن جمع کز عشق تو ما را بس
دل کالفت فراهم آوری جان غم اندوزی
نخواهم نور شمع و پرتو مه بی رخت شب ها
کز آه گرم خود دارم چراغ محفل افروزی
محبت این دبستان را بود آن مرشد کامل
که پیر عقل باشد پیش او طفل نوآموزی
به خون دانی چرا در صیدگاه دلبران غلتم
گر از شست نگاهی خورده باشی تیر دلدوزی
ز بی اقبالیم مشتاق خار گل رخان دایم
دریغ از طالع فرخنده ای و بخت فیروزی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş