شمارهٔ ۴۳۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
در سر من هست هوای مدام
سوختم از پختن سودای خام
عود بزن عذر میار ای پسر
خوش نبود عذر مرا ای غلام
جان به لب آورد ز تلخی قدح
وز لب شیرین تو نگرفت کام
نور دهد خانه چشم مرا
پرتو خورشید می از عکس جام
بنده خاصیم مده انتظار
گر نظری می کنی از لطف عام
از خم ابروی تو محراب داشت
یافت از آن بیت حرام احترام
رفت چو ناصر به حجاز از عراق
هر که خبر یافت ز سر مقام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş