شمارهٔ ۵۷۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
دوش می گفت پیر ترسایی
یاد دارم ز مرد دانایی
کاندرین دیر می پرستان را
نیست خوشتر ز میکده جایی
بر سر چارسوی خطه عشق
نیست خالی سری ز سودایی
زاهد و باغ و خلد و ما و حبیب
هر کسی را بود تمنایی
ساقیا زان قدح که می نوشی
جرعه ای ده به بی سر و پایی
خوش بود جام باده نوشیدن
خاصه از دست مجلس آرایی
در تردد گذشت عمر عزیز
همچو من نیست مختلف رایی
شد ز مهر تو ذره سان ناصر
هرزه گردی و باده پیمایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş